تحقیق در وجوه ریاسپورای فرهنگ و تاریخ ایرانیان (ضرورت ها، راهبردها و راهکارهای آن)

تحقیق در وجوه ریاسپورای فرهنگ و تاریخ ایرانیان (ضرورت ها، راهبردها و راهکارهای آن)

 

 

دکتر عبدالرسول خیراندیش

هیئت علمی دانشگاه شیراز

 

 

همچنانکه سرزمین ایران در طول تاریخ دیرپا و پرفراز و نشیب خود گسترش و عقب نشینی های مکرری داشته است. براین اساس ایرانیان و فرهنگ ایران همانگونه که سرگذشتی در وطن دارند، داستانی پرماجرا و جالب در سرزمین های دوردست نیز دارا هستند. مانند تاریخ دولت شیرازی زنگ در شرق آفریقا، پارسیان هند، بنی رستم در شمال آفریقا، اخشیدیان مصر و مواردی از این قبیل.

چگونه می توان چنین عرصه هایی، از تاریخنگاری را در یک طرح راهبردی فرهنگ ملی گنجاند یا اصولا آن را باید ذیل تاریخ سرزمینی یا تاریخ فرهنگی ایران به شمار آورد؟ مقدم بر همه اینها دانش عمومی و تخصصی ما در این زمینه از چه پایه و مایه ای برخوردار است. تا جایی که نگارنده می داند اطلاع عموم متاîسفانه از چنین مقولاتی اصلا وجود ندارد و صد بار اسفبارتر آنکه در نظام علمی، آموزشی و پژوهشی ما نیز اطلاع و اهتمامی در خور نیست به آنها در کار نیست. این در حالی است که ضرروت های علمی، فرهنگی، ملی و بین المللی چندی در این خصوص برای ما وجود دارد. می توان چنین گفت که حداقل به عنوان بخشی از تاریخ این مردم عنایت بدان گریزناپذیر است و غفلت از آن بمنزله از دست دادن بخشی از میراث معنوی و عناصری است که می تواند بعضی از حلقه های مفقوده تاریخ و فرهنگ ما را روشن سازد.

اجازه دهید قبل از آنکه درخصوص تاریخ و فرهنگ ایران از منظر پدیده دیاسپورا بپردازم اندکی در مبادی و مثال های آن بحث کنم.

دیاسپورا diaspura واژه ای یونانی است که منظور از آن مهاجرت جمعیت و ایجاد سکونتگاه های جدید اما مرتبط با سرزمین اصلی است. یونانی ها طی قرون ششم تا چهارم قبل از میلاد، بخشی از جمعیت دولت شهرهای خود را به سواحل و جزایر دریای مدیترانه و دریای سیاه فرستادند. آنان در سواحل آسیای صغیر، ایتالیا، و دیگر نواحی مدیترانه سکونتگاه هایی ایجاد کردند که از همه نظر، اعم از فرهنگ یا اقتصاد و ارتباطات و سیاست مرتبط با دولت شهر اصلی و اولیه خویش بود. امروزه اطلاعات و تحقیقات در مورد این وجه از تاریخ یونان کاملا مورد توجه است و به کمک آنها نه فقط تاریخ یونان بدرستی و بطوری کامل بازشناسی می شود که حتی تاریخ دولت ها و ملت ها و سرزمین های مرتبط با مدیترانه و دریای سیاه نیز از همین طریق ریشه یابی و تبیین می گردد. وجه تسمیه اماکن جغرافیایی (توپونومی) و مبادی شکل گیری مدنیت برای بسیاری از نواحی مدیترانه با کمک همین دیاسپورای یونانی ممکن است. به همین دلیل است که می دانیم در لغت، مدیترانه به معنای دریای وسط سرزمین است زیرا دیاسپورای یونانی موجب شده بود این دریا در وسط جوامع یونانی قرار گیرد. یا

قبرس (Cyprus) به معنای مس است. همین وضع برای تاریخ روم نیز وجود دارد. رومی ها نه تنها در حوزه مدیترانه و دریای سیاه بلکه در شمال آفریقا، آسیای غربی و نیز قاره اروپا، پدیده دیاسپورا را توسعه بخشیدند. تا جایی که امروزه تاریخ این نواحی بدون بهره گیری از تاریخ روم و امعان نظر در آن ممکن نیست. نام آفریقا، بریتانیا… ریشه در آن دوران دارد و مسیحیت از همین طریق با تاریخ اروپا پیوند یافت.

فنیقی ها که ساکنان لبنان قدیم بودند نیز با گسترش در مدیترانه دارای دیاسپورایی پرآوازه شدند؛ یعنی کارتاژ، دولت شهرهای فنیقی در سواحل لبنان مانند بیروت، طرابلس، صور و صیدا به منظور امور تجاری و دریانوردی خویش در سواحل جنوبی مدیترانه سکونتگاه هایی ساختند و گفته شده تا قسمتی از سواحل غربی آفریقا در اقیانوس اطلس را نیز بحرپیمایی کردند. با گذشت زمان پایگاه کارتاژ (قرتاخیه) که مطابق با تونس امروزی است رشد و رونق بیشتری یافت و سرانجام به صورت دولتی مستقل درآمد. آن هنگام که دولت شهرهای فنیقی در موطن خویش، چراغ دولتشان به خاموشی گرایید، کارتاژ و پرتوان و ثروتمند آوزاه ای بلند داشت. اما سرانجام در قرن دوم قبل از میلاد، تعارض با روم نوخاسته برای تسلط بر مسیرها و منابع تجاری مدیترانه موجب شکست کارتاژ شد. سیسیل از دست کارتاژ خارج شد و تلاش های هانیبال نیز به نتیجه نرسید. سرانجام سردار رومی سیپو آفریقایی Sipio  Africanerدولت کارتاژ را نابود ساخت.

هرچند رومیان سراسر مدیترانه را تصرف کرده اند و برای چندین قرن نیز در تصرف خود نگه داشتند، اما خود کمتر پراکنده و متوطن در سواحل و جزایر آن شده اند، یکی از دلایل این امر اهمیت، عظمت و موقعیت شهر رم در همان مدیترانه ای برای چندین قرن بود. در حالی که در یونان چنین

نوع مرکزیتی را شاهد هستیم، با این پدیده روبرو شدیم که شهروندان دولت شهرها به دلیل تنگی معیشت با ضرورت توسعه تجارت در جایی خارج از وطن (شهر) مستقر می شدند. اما رومیان بیشتر به صورت ماîموریت های نظامی و اداری یا به ضرورت تجارتی کوتاه مدت در جایی مستقر شده وبا بهره گیری مبتنی بر استثمار از بومیان، پس از چندی به سرزمین و شهر اصلی خود یعنی رم بازگشته اند. در نتیجه سکونتگاه های رومی در سواحل مدیترانه و حتی متصرفات رومی در اروپا دوامی نیافت و از حالت پادگان کمتر خارج شد. پس از چندی نیز بیزانس (روم شرقی) قسمت عمده این پایگاه ها بخصوص در مدیترانه شرقی و جنوبی را تصاحب کرد، در نتیجه از روم باستان (غربی) بیشتر تاîثیری فرهنگی بخصوص در زمینه اعلام جغرافیایی باقی ماند.

امپراتوری بیزانس نیز از نظر پدیده دیاسپورایی شباهت به روم (غربی) نبود. برای دورانی طولانی پایتخت آن کنستانتینوپولیس (قسطنطنیه) موقعیت و برتری کم نظیر و پایداری داشت. آنچنانکه به تنهایی با تمامی قلمرو امپراتوری برابری می کرد. لذا بیزانسی ها کمتر علاقه ای به زیست در خارج از وطن داشته و همچنان به صورت ماîموریت های نظامی، اداری و اقتصادی به سواحل و سرزمین های اطراف مدیترانه رفت و آمد می کردند. مرکزیت دینی کنستانیوپولیس که لااقل برای رعایای امپراتوری لازم الاتباع بود. هرچند مرکزیت دینی رم با آن رقابت می کرد. در همان حال پیوند بر مبنای مسیحیت میان امپراتوری و رعایا در بیزانس شرایطی را بوجود آورده بود که، شکافی نظیر حقوق شهروندی در امپراتوری روم (غربی) ایجاد نگردد. اگرچه حقوق شهروندی و فضیلت  تعلق به سرزمین اصلی مورد انکار نبود اما اشتراک در ایمان مسیحی و نیز شرایطی که امکان نمی داد امپراتوری در اقتداری

کامل و دائمی قرار گیرد موجب شد، نواحی اطراف مدیترانه برای بیزانس به صورت استان ها و حتی کشورهایی زیردست درآید. در هنگام ظهور اسلام چون روابط تجاری نابرابر و مبتنی بر استثمار فاصله این استان ها با کشورها را با سرزمین اصلی (بیزانتیوم) سخت عمیق ساخت. شرایطی که مسلمانان در قرن هفتم میلادی (اول هجری) برای خارج ساختن مصر و شام و سپس سراسر شمال آفریقا از تصرف بیزانس سود جستند.

در مجموع پس از هزار سال رونق و شکوه، آنچه از تاîثیر بیزانس بر مناطق مجاور باقی ماند به صورت میراثی فرهنگی بود. اگر از رومانی که مردمانش بر این باور هستند که از نسل رومیان اند بگذریم، مبادی تمدن صرب ها، مجارها بلغارهای روس ها و نیز بعضی از مسیحیت شرقی با بیزانس ارتباط دارد. پدیده ای که دیاسپورا محسوب نمی شود.

حضور پرقدرت اعراب مسلمان در مدیترانه از قرن هفتم میلادی هیچگاه دیاسپورای عرب را موجب نشد. اراضی متصرفی اعراب از مصر تا شمال اسپانیا بود و سرانجام به همان  نحو که در اروپا گسترش یافته بود عقب نشست. حضور مسلمانان در سیسیل و مینورکاوکرت نیز موقتی بود و اکنون آثار جمعیتی از آنان در آن جزایر وجود ندارد.

در حالی که مسلمانان در حال عقب نشینی به سواحل شرقی و جنوبی مدیترانه بودند دو پدیده نیمه دیاسپورایی اروپایی ظهور یافت. اول حضور وایکینگ ها نرماندها از طریق جبل الطارق و نیز دریای سیاه در مدیترانه بود که بخصوص جزایری را از دست مسلمانان خارج ساختند.

اما آنان در حالی که واژه فرنگ را در مناطق مسلمان نشین گسترده بودند، پس از چندی تا قرن دهم میلادی دیگر حضوری جدی در مدیترانه نداشتند. اما با شروع جنگ های صلیبی، فرنگان از غرب، شمال و مرکز اروپا به سوی شرق مدیترانه

سرازیر شدند. آنها طی جنگ اول صلیبی (۱۰۹۶ م.)، نواحی شرقی مدیترانه را تصرف کردند. اما از جنگ صلیبی دوم شروع به عقب نشینی کردند. با این حال تا پایان جنگ های صلیبی (۱۲۹۱ م.) مناطقی را در اختیار داشتند که بیشتر شامل شهرها دنیا و بنادر می شد. در این نواحی بقایای جنگجویان صلیبی و مهاجرین همراه آنان تا مدت ها دیاسپورایی شبه یونانی داشتند. مراکز تجاری فعال در این شهرهای صلیبی و وابسته به ونیز و جنوا بود و مراکز نظامی در دست عوامل پادشاهی انگستان و فرانسه.

دامنه حضور فرنگان بخصوص در دوره ای که تجارتشان رونق بسیار داشت تا بیزانس، تونس و شبه جزیره کریمه در دریای سیاه نیز کشیده شد. سودان و کاقا در ساحل دریای سیاه از جمله این مراکز بود. حتی در تبریز و سلطانیه نیز تجار ونیزی مراکزی تاîسیس کردند. اما هرچند اعزام و استقرار هیاîت های بیشتری در صدد تبدیل شدن به جایگزینی برای آنها بود، سرانجام با پایان یافتن جنگ های صلیبی، دیاسپورای فرنگ در سواحل شرقی مدیترانه نیز کمرنگ شد. بقایای جنگجویان صلیبی در پوشش شوالیه های سنت ژاپن و مالت مدتی در جزایر مدیترانه تکاپویی داشتند. اما پس از تحمل ضرباتی از تیمور و سپس عثمانی ها از صحنه خارج شدند. صرفآ شوالیه های مالت بطور موقت دیاسپورایی را نمایندگی می کردند که چون سرانجام کاملا مستقل شد، آن را نیز نمی توان پدیده ای دیاسپورایی دانست.

عثمانی ها نیز که با تصرف قسطنطنیه جای بیزانس را گرفتند، از نظر پدیده دیاسپورا در مدیترانه همان راه بیزانس و روم باستان را رفتند. علی رغم تصرف سراسر سواحل شرقی و جنوبی مدیترانه حضور عنصر ترک به عثمانی بسیار ضعیف و حداکثر به صورت؟ که در تونس و الجزایر بود. مملوکان

مصر که گروهی ترک با ترک متعلق منشا قفقاز و نواحی شرقی دریتی سیاه بودند از نظر جمعیتی ربطی به عثمانی نداشتند. در همان حال روابط عثمانی با بقایای تاتارها در کریمه و جنوب روسیه فقط از نظر فرهنگی قابل اهمیت است. اما در بالکان دیاسپورای عثمانی را نیز می توان دید؛ اما پیش از آنکه مبنای قومی داشته باشد جنبه اسلامی دارد. مسلمانان آلبانیایی، بوسنیایی و جماعت هایی دیگر از این نوع هستند. اما طی تحولات سیاسی پرفراز و نشیب قرن نوزدهم که مسئله شرق و زوال مرد اروپا (عثمانی) در جریان بود، سرانجام تا پایان جنگ جهانی اول عثمانی آنها را فراموش کرد و آنان نیز در پی یافتن هویت و ملیتی خاص خود رفتند. در این میان ترک های قبرس وضعیتی خاص در پیوند با ترکیه از خود نشان داده اند.

در حالی که امپراتوری عثمانی رو به زوال می رفت، ایتالیا شتابان کوشید بخشی از مایلمک آن را صاحب شود تلاش برای تصرف لیبی و تبدیل آن به سرزمینی ایتالیایی که در فاصله حد جنگ جهانی اول تا دوم صورت گرفت سرانجام بی نتیجه ماند. به همین نحو تلاش برای تصرف حبشه و مستعمره ساختن آن به مقصود نرسید. خیلی زود رویای «دریای ما» نامی که ایتالیایی ها به تاîسی از روم باستان به مدیترانه می دادند چون حبابی از میان برخاست.

اما فرانسوی ها در تحقق یک طرح دیاسپورایی در جنوب مدیترانه موفق تر بودند. آنان که در قرن نوزدهم از تونس تا مراکش را به تصرف درآوردند موفق شدند هم در آنجا و هم در اراضی پیوسته به آنها تا اعماق صحرای آفریقا فرهنگ فرانسوی را توسعه دهند. هم اکنون زبان فرانسه در اغلب این کشورها رواج دارد و جامعه فرانسه نمادی از استمرار پیوندهای گذشته است. در الجزایر و تا حدودی در تونس حضور جمعیتی فرانسویان بیشتر قابل توجه

بود. آنچنانکه پس از کبک در کانادا بزرگترین جمعیت فرانسوی خارج از وطن را همین فرانسویان الجزایر تشکیل می دهند.

کبک که در بردارنده جمع کثیری از فرانسویان مهاجر به کاناداست، در اصل پایگاه اصلی فرانسویان برای حفظ مستعمرات خویش در آمریکای شمالی بود. اما با غلبه انگلیسی ها در اواسط قرن هجدهم و طی جنگ های هفت ساله به صورت اقلیتی تابع انگلیسی ها درآمد. اما پسوندهای جمعیتی، فرهنگی و اقتصادی، آن با فرانسه بسیار بوده و به اندازه ای است که پیوندهای آن با جامعه انگلیسی زبان کانادا مدام دستخوش نوسان می گردد.

توفیق فرانسویان در شمال آفریقا به همان اندازه که با ناکامی عثمانی ها قابل قیاس است با موقعیت اسپانیایی ها نیز می تواند سنجیده شود. قبل از فرانسوی ها، اسپانیایی ها در قرن شانزدهم و در پی بیرون شدن مسلمانان از جنوب اسپانیا، کوشیدند در سواحل الجزایر و مراکش مستقر شوند. اما عثمانی ها با همکاری مسلمانان؟ آنان را ناکام گذاردند. در عوض در این قرن مهاجرت اسپانیایی ها به مستعمراتی که در قاره تازه کشف شده، آمریکا به دست آورده بودند آغاز گردید. طی چند قرن مهاجرت گسترده مردم اسپانیولی زبان، جمعیت کثیری را در بیست کشور کنونی آمریکای لاتین فراهم آورده است. شاید بتوان گفت که یکی از بزرگترین پدیده دیاسپورایی تمدن جدید، همین تشکیل جامعه اسپانیولی در آمریکای لاتین است.

پرتغالی ها نیز مانند اسپانیایی ها پیشگام در ایجاد مستعمرات بودند. اما آنها در سواحل آفریقا و بطور کلی در مشرق زمین توفیقی در استقرار دائمی جمعیت نیافتند. تنها در برزیل جمعیت و فرهنگ پرتغالی به پیروزی مشخصی رسیده است. در سطحی پایین تر از پرتغالی ها، هلندی ها قرار دارند.

آنان که در قرن هفدهم سیاست مستمره سازی و اسکان جمعیت را در ماوراء بحار آغاز کردند، سرانجام بسیاری از مراکز مستعمراتی خود را از دست دادند. فقط در جنوب آفریقا مهاجرانی از هلند موسوم به بوئر (کشاورز) موجودیت خود را تا مدت ها حفظ کردند.

برای آلمان ها پدیده دیاسپورا در ماوراء بحار نیافت. عمر امپراتوری ماوراء بحار آنها بسیار کوتاه بود. اما در خاک اروپا مسئله آلمان های جدا مانده از موطن اصلی در دوره نازی ها بسیار مشکل آفرین شد. آلمان های سودت (چک اسلواکی) پس از کشمکش های سیاسی بسیار سرانجام به آلمان ملحق شدند (۱۹۳۸ م.). در نتیجه برای آلمان ها پدیده دیاسپورا مطرح نیست. اما تعداد کمی آلمانی پس از شکست نازی ها در جنگ جهانی دوم به آسیای مرکزی منتقل شده اند که دولت آلمان کمک به آنها را وجهه همت خود ساخته است.

در شمال آلمان ها، مردمی که وایکینگ نامیده می شدند و اعقاب اسکاندیناوی های فعلی هستند، یکی از گسترده ترین و موفق ترین اشکال دیاسپورا را بوجود آورند. وایکنینگ ها سراسر دریای شمال و سواحل شمالی و غربی اروپا را در نوردیدند و سکونتگاه هایی در جزایر و سواحل شمالی و غربی اروپا برپا کردند. ایسلند یکی از یادگارهای آنان محسوب می شود. نرماندی در شمال فرانسه محل سکونت و حتی سواحل کانادا محل رفت و آمد آنها شد. آنان در مدیترانه نیز حضور یافتند. همچنین آنها از طریق دریای بالتیک و رودهایی که از داخل روسیه می آمدند به نواحی داخلی آن سرزمین و سرانجام تا دریای سیاه و دریای مازندران خود را رساندند. آنان با قایق های پارویی خود این مسیرها را طی می کردند و نام روس به معنای پاروزن نیز در اصل به آنها اطلاق شده است. دیاسپورای وایکینگ در اواسط قرون وسطی نام و آوازه ای بلند یافت. اما در

فرآیند ملت سازی تاریخ جدید اروپا پدیده ای کمرنگ و سرانجام بیرنگ شد. آنچنانکه دیگر نشانی از آن نمی توان سراغ گرفت.

اما روس ها که در نتیجه دیاسپورای وایکنیگ از دیگر اسلاوها مشخص شده بودند علی رغم توسعه جمعیت و سرزمین، پدیده ای دیاسپورایی را دارا نیستند. امکان گسترش جمعیت در اراضی وسیعی که بستر اصلی زمین گستری روس ها بوده و موسوم به اوراسیا است، جدایی مردمان از سرزمین مادری را موجب شده است. در نتیجه روس ها در عصر تزارها تا آسیای مرکزی، قفقاز و سیبری و سرانجام تا شرق دور پراکنده و گسترده شدند. علی رغم آنکه در بسیاری از این نواحی جمعیت روس در مقابل سکنه محلی شمار اندکی داشتند، اما به دلیل حاکمیت روس ها، پدیده دیاسپورا به ظهور نپیوست. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، جماعت های روس به عنوان یک اقلیت نمودی از پدیده دیاسپورا را نشان دادند اما خیلی زود با برقراری حق تابعیت دوگانه برای آنها، روند شکل گیری پدیده دیاسپورا متوقف گردید.

زمین گستری روس ها به طرف شرق (آسیا) در اصل در اراضی امپراتوری قدیم مغول ها صورت می گرفت. اصولا شکل گیری روسیه جدید پس از دوره قرون وسطی با عقب راندن مغول ها صورت گرفته است. از سواحل دریای سیاه تا نواحی ولگا و سیبری و امثال آن بقایای امپراتویر اردوی زرین مغولان پراکنده بود. روس ها نه تنها آنها را در حیطه تصرف خود درآوردند بلکه تا آن سوی مغولستان نیز پیش رفتند و تا اواخر قرن نوزده قلمرویی را متصرف شدند که به ترکستان روس (آسیای مرکزی بعدی) موسوم شد. در سراسر این نواحی اقوام ترک و مغول از یکدیگر جدا افتادند و نحوه ای از دیاسپورا را بوجود آوردند. پان تورانیزم که عثمانی بدان دامن می زد و مقابل با روس ها را در قفقاز و بالکان مد نظر داشت،

به عنوان عاملی برای مقابله با این دیاسپورا مطرح شد. پان تورانیزم مدعی بود که ترکان از بالکان تا ترکستان را با یکدیگر متحد و متصل سازد. اما نقص بنیادینی که مانع از پدیده توران شد آن بود که جای به نام سرزمین مادری قابل طرح نبود. عثمانی نیز آزمندانه تر از آن عمل می کرد که اعتماد حتی ترکان را به خود جلب کند. تلاش برای بازسازی افسانه اغوزخان به عنوان محوری جهت گذر از دیاسپورای ترک نیز به نتیجه ای نرسید زیرا اساسآ بسیاری از جماعت های ترک، اقوام ترک شده و در نهایت ترک زبان بودند، نه ترک نژاد. درواقع اولین اشکالی که در قول به وحدت نژادی ترک زبانان پیش می آید مربوط به رنگ پوست و شکل چهره است. ترک زبانان ساکن در نواحی غربی آسیا و شرق اروپا کاملا سفیدپوست هستند. بدون چشم بادامی و گونه پهن. در حالی که ترک زبانان شرق آسیا تا قسمتی از مرکز آن قاره خصوصیات زردپوستان را دارند. این کیفیت درک موطن اصلی ترک زبانان را بسیار مشکل می سازد قابلیت جذب و نیز زمین گستری بسیار آنان موجب رشد جمعیتی و توسعه ارضی فوق العاده آنان شده است این همه در حالی صورت گرفته که نه خاطره ای از موطن وجود دارد و نه علاقه ای به آن دیده می شود در نتیجه جنبه دیاسپورا برای تاریخ ترکان مطرح نبوده است.

ژاپنی ها که زمانی تصور می شد از مهاجرت نژاد رزد از خاک اصلی آسیا شکل گرفته اند خود کمتر به سرزمین های دیگر مهاجرت کرده اند. تواîم با به کارگیری اسلحه از جانب آنان برای استقرار در صفحات جنوبی و شرقی آسیا در دوره معاصر بی نتیجه ماند اما مهاجرینی که به قاره آمریکا رفته اند موقعیت مناسبی یافته اند.

چینی ها بیشتر از طریق سواحل و جزایر نواحی شرقی و جنوبی خویش پراکنده شده اند. مرزهای شمالی آنها معمولا پذیرای امواج پی در پی

مهاجمان بوده است. اما از طریق جزایر بسیاری که در نیمه جنوبی اقیانوس آرام پراکنده است، جماعت های انسانی از چین تا دوردست ها گسترده شده اند. همین امر پایه یکی از فرضیه های مربوط به نحوه انتقال انسان از بّر قدیم به قاره آمریکا و شکل گیری جوامع سرخ پوست (در اصل زردپوست) را بوجود آورده است. در سمت غرب و به طرف اقیانوس هند، هر چند تاîثیر تمدن و فرهنگ چینی بسیار بوده اما گسترده جمعیتی چندانی نداشته است.

به عکس چینی ها، مردم هند از طریق دریاهای جنوبی خود در سواحل و جزایر اقیانوس هند گسترش و پراکندگی فوق العاده ای داشته اند. البته تا حدودی مبحث پراکندگی هندی ها در حوزه اقیانوس هند با ماله ای ها آمیخته شده است. ماله ای ها طی قرون متمادی از جزایر اقیانوس هند تا شرق آفریقا را تحت تاîثیر خود قرار داده اند. آنچنانکه اعلام جغرافیایی متعددی از آنان بجا مانده است. مانند مالاگاشی، مالابار، مالزی… در عوض نفوذ هندی بیشتر جنبه تمدنی داشته و به همراه اعتقادات مذهبی دیده می شود. اما هندی ها بسیار کم در سرزمین های مجاور خویش پراکنده شده اند. کوهستان های بلند شمال هندوستان سدی در این زمینه بوده است. نیز از سمت شمال غربی بیشتر به هند تهاجم صورت گرفته تا اینکه هندی ها از آن سو به دیگر نقاط رفته باشند. هر چند در این سمت نیز نفوذ فرهنگی هند بخصوص در قالب آئین بودا بسیار بوده است.

به عکس هندی ها، اعراب در یا کمتر گسترش یافته و بیشتر در خشکی توسعه قلمرو داده اند. سرزمین هایی که اعراب پس از خروج از شبه جزیره عربستان به میدان گام نهادند اغلب به صورت نواحی عرب نشین درآمدند که در اصل حاصل عربی شدن ساکنان بومی آنها بود. این قلمرو از مرز غربی ایران آغاز و تا مراکش گسترده است. هر چند شبه جزیره

عربستان همواره سرزمین اولیه عرب ها دانسته شده است اما پیوستگی اراضی عرب نشین، به آنان صورتی دیاسپورایی نمی دهد. مگر آنکه برای فلسطینی ها در روزگار معاصر چنین نظریه ای را طرح کنیم.

فلسطینی ها که در فوق به آنها اشاره شد خود از ناحیه دیاسپورای یهود دچار مشکل شده اند. مشهورترین و متداول ترین طرح دیاسپورا مربوط به قوم یهود است. از صدر مسیحیت آنان دچار پراکندگی شده و با حفظ موقعیت فرهنگی و وحدت دینی خویش بسر برده اند. در روزگار اخیر پدید آمدن صهیونیسم موجب طرح این نظر شد که یهودیان در یک سرزمین موعود مورد ادعا جمع شوند که این آوارگی مردم فلسطین را بدنیال آورد. نزدیک به دو هزار سال پراکندگی یهودیان و استقرار آنها در نقاط مختلف، آنان را با فرهنگ و ملت های مختلف در پیوند قرار داده بود و وحدت معنوی عامل اصلی همبستگی آنها بوده است. در نتیجه مهمترین کاربرد دیاسپورا در تاریخ برای همین یهودیان است اما بدون شک همانگونه که در اصل این واژه ای برای مهاجرنشینی یونانی ها بکار رفته برای مطالعه بسیاری از انواع پراکندگی های تاریخی و یک دیاسپورای سیاهان مهمترین و بزرگترین ایجاد جامعه سیاهپوستان را در خاک ایالات متحده تجربه کرده است. ایالات متحده خود از مهاجرت جمع کثیری از سفیدپوستان اروپایی بوجود آمد. از آنجا که در این جامعه مهاجرنشین انگلیسی ها نقش اصلی را داشتند، طولی نکشید که فرهنگ و تمدن مردم انگلیسی زبان اساس مدنیت آن به شمار آمد. در همسایگی با ایالات متحده کشور کانادا نیز همین وظع را دارد و مهاجران انگلیسی در آنجا نیز دیگر اروپاییان، بخصوص فرانسوی ها را تحت الشعاع خود قرار دادند. بدین جهت است، در حالی که از مکزیک تا جنوبی ترین نقطه قاره آمریکا را به آمریکای

لاتین موسوم ساخته اند، آن قسمت از قاره آمریکا را که مرکب از کانادا و ایالات متحده است به آمریکای انگلوساکسون مخاطب کرده اند. بخش شمالی اقیانوس اطلس بدین ترتیب بطور عمده تحت تاîثیر فرهنگ انگلیسی قرار گرفت و با گسترش یافتن ایالات متحده و کانادا به سواحل اقیانوس آرام، خیلی سریع مقام و منزلتی جهانی یافت. در همان سمت اقیانوس آرام در سرزمین زلاندنو و استرالیا نیز با اسکان مهاجرانی که بیشتر انگلیسی بودند، به فرهنگ انگلوساکسون پیوست. در منتهی الیه جنوب آفریقا که هلندیان جامعه ای مستعمراتی ساخته بودند نیز سرانجام فرهنگ انگلیسی غالب آمد.

آنچه که تا اینجا گفته شد غلبه فرهنگ و مردم انگلیس در مهاجرنشین هایی بود که بطور کلی جنبه اروپایی داشت. از آنجا که این تحولات در عصر استعمار، صورت می گرفت و از اواسط قرن هجدهم انگلیسی ها در عرصه دریانوردی و استعمار به برتری رسیدند و سپس از اوایل قرن هجدهم در تجارت جهانی نیز موقعیت بی نظیری یافتند، کم کم فرهنگ و زبان انگلیسی صورتی عالمگیر یافت. در این زمینه مدت ها فقط فرهنگ و زبان فرانسوی با آن رقابت می کرد. در اروپا زبان فرانسوی به عنوان زبان اشرافیت، روشنفکری و حقوقدانی جایگاهی ممتاز داشت. در قسمت هایی از سواحل شرقی و جنوبی مدیترانه یا غرب اقیانوس اطلس نیز زبان فرانسوی متکلمینی یافت. اما انگلیسی ها موفق شدند در سراسر مستعمراتی که در آفریقا و آسیا داشتند زبان انگلیسی را گسترش دهند. حتی پس از کسب استقلال نیز زبان انگلیسی به عنوان زبان ارتباطی عمومی در هند، پاکستان، بنگلادش، هنگ کنگ و… همچنان بکار گرفته شد. هر چند زبان انگلیسی با بوجود آمدن شبکه جهانی ارتباطات (اینترنت) و پیش از آن جامعه کشورهای مشترک المنافع بریتانیا موقعیت بین المللی بسیار مسلم و مشخصی یافته

است، اما بدرستی نمی توان مفهوم دیاسپورا را بر آن منطبق دانست. گسترش این زبان تا بدان اندازه نشده است که بیشتر یک زبان بین المللی محسوب می شود تا یک کشور. نیز رشد جوامع مستقل انگلیسی زبان بخصوص ایالات متحده که از نظر سیاسی و اقتصادی مبدل به رقیب و گاه شریکی برای بریتانیا در عرصه جهانی شد، موجب گردیده تا زبان انگلیسی و مردم انگلیسی زبان در سراسر جهان شامل پدیده دیاسپورا به شمار نیایند. حتی در سه قرن پیش خود انگلیسی ها نیز چنین امری را خواهان نبودند. آن هنگام که جوامع انگلیسی زبان در سواحل غربی اقیانوس اطلس رشد فوق العاده ای یافتند. با این عنوان که ساکن سرزمین مادری نیستند. صاحب حقوق مساوی سیاسی به مانند مردم انگلستان نشدند. این خود از عوامل اصلی شروع حرکت استقلال طلبانه مستمرات سیزده گانه ای شد که بعدها ایالات متحده را ساخت. تجربه تلخ از دست دادن ایالات متحده در نیمه دوم قرن هجدهم موجب شد تا در مورد استرالیا و ایتالیا تصمیم دیگری جز استقلال گرفته شود. علی رغم علاقه مندی به حفظ رابطه اقتصادی، علایق مشترک فرهنگی و حتی جمعیتی موجب پیوند دائمی و مبتنی بر تعهد یکسان طرفین به یکدیگر نمی شد. در نتیجه هر چند موفقیت جزیره بریتانیا در تکوین زبان و فرهنگ انگلیسی جای انکار ندارد و بزرگانی چون شکسپیر آن را اعتلا بخشیده اند اما رشد جوامع انگلیسی زبان غیربیریتانیایی نیز بحدی بوده که صاحب سهم و نقش در این فرایند دانسته می شوند مانند انگلیسی آمریکایی و انگلیسی سیاهپوستی جمعیت می توان از آن استفاده کرد.

برای سیاهان آفریقا نیز می توان یک طرح دیاسپورا در نظر گرفت. قاره آفریقا موطن اصلی سیاهان است و از همانجا سیاهان به نقاط دیگر دنیا رفته اند. انتقال سیاهان به مناطق مختلف جهان

اغلب به صورت برده بوده است. پس از لغو بردگی و بوجود آمدن طرفدارانی برای سیاهان، نظریه بازگرداندن سیاهان به آفریقا مطرح شد. در نهضت الغای بردگی ایالات متحده در قرن نوزدهم این نظریه قوت بسیار یافت. حتی در سال ۱۸۴۸ م. کشور لیبریا به همین منظور ساخته شد. اما سیاهان خود تمایلی برای بازگشت به آفریقا نداشتند. این نشان می داد که علی رغم ریشه آفریقایی، سیاهان در هر کجا که هستند ریشه در خاک همان سرزمین یافته اند. در نتیجه هر چند از نظر علمی می توان نظریه دیاسپورا رابرای آنها مد نظر قرار داد اما چنین امری در عرصه فرهنگ آنان قابل پی گیری نیست.

نتیجه ای که تا اینجا می توان گرفت آن است که پدیده دیاسپورا مستلزم برخورداری از یک سرزمین مادری برای مدتی طولانی است. بعلاوه در ایام پس از مفارقت از سرزمین ما در پیوند با آن حفظ شود و علاقه مندی به آن کاهش نیابد. بر همین اساس علاقه مندی به بازگشت به سرزمین اصلی و نیز برقراری پیوند با آن شرط اصلی هست پراکندگی جمعیت در این حالت برای تبدیل شدن به اباسیوا مستلزم ایجاد فاصله مکانی میان سرزمین اصلی و مکان های جدید سکونت جمعیت پراکنده شده است. گسترش جمعیتی در سرزمین پیوسته با سرزمین اصلی پدیده دیاسپورا محسوب نمی شود. اختیار کردن سرزمینی دیگر به جای سرزمین اولیه نیز دیاسپورا به شمار نمی آید.

 

پدیده دیاسپورا برای تاریخ ایران هر چند قدمت بسیار دارد اما مسائل جمعیتی را کمتر دربر می گیرد. لذا اساسآ صورت فرهنگی یافته است. قبل از هر چیز باید توجه داشت که موقعیت متحد، متمرکز و یکپارچه سرزمینی، جمعیتی و تاریخی ایران پدیده ای مشهور و بی نیاز از توصیف است. وقوع دیاسپورا نیز اگر چه حاصل فراز و فرود ایام و دهور

بوده اما در پی تکاپوهای جهانجویانه ایرانیان نیز بوده است.

وقوع پدیده دیاسپورا در تاریخ ایران را در قدم اول باید مربوط به پیشرفت و عقب نشینی های مکرر مرزهای سیاسی ایران در طول تاریخ آن دانست. بطور معمول ایرانیان در عصر اقتدار خویش، سراسر فلات ایران یعنی حد فاصل فرات، جیحون، سند، کورا و خیلج فارس را در تصرف داشته اند. در چنین شرایطی مرزهای طبیعی و سیاسی با یکدیگر منطبق می شده و استقرار جماعت های مرزدار ضامن امنیت سرزمینی محسوب می شده است. مرزهای ایران در گوشه شمال غربی که منتهی به کوه های قفقاز می شد پس از تحولات فراوانی که از سر گذراند سرانجام در اوایل قرن هجدهم به رود ارس عقب نشست. در نتیجه در کوه های قفقاز گروه هایی از مردمان که به یکی از زبان های ایرانی تکلم می کنند باقی مانده اند. ارامنه و گرجی ها نیز که پیوندهای بسیار با تاریخ ایران دارند در این سو واقع شده اند. در اوسیتا نیز پیوندهای فرهنگی بسیار قدیمی با ایران را می توان مشاهده کرد. در آسیای میانه تاجیک ها که به فارسی دری سخن می گویند یادآور قلمرو گسترده فرهنگ فارسی زبانان در قرون گذشته به شمار می آیند. به همین نحو در افغانستان و پاکستان نشانه های تاîثیرگذاری زبان فارسی، فرهنگ ایرانی و شعب مختلف هنر ایرانی اعم از موسیقی، شعر و معماری را می توان مشاهده کرد. در آسیای میانه علاوه بر تاجیک ها، جماعت های کوچک و مهاجری که ایرانی نامیده می شوند نیز وجود دارند. بعضی از این جماعت ها مهاجرین قرون گذشته و بعضی مربوط به دوران معاصر هستند. دامنه حضور فرهنگی ایرانیان را تا نواحی دوردست آسیای میانه مانند کشمیر و کاشغر و ترکستان شرقی نیز می توان دید. زبان فارسی و عرفان ایرانی در دوره تمدن اسلامی در آن صفحات راه یافته و کم کم به

صورت یکی از عناصر مهم فرهنگی آن مناطق درآمده اند. از نمونه های مشخص حضور ایرانیان در نقاط مختلف جهان موارد زیر را می توان به صورت اشاره برشمرد:

 

تمدن شیرازی شرق آفریقا

ساحل شرقی آفریقا را ایرانیان، زنگبار به معنی ساحل زنگ نامیده اند. هرچند اکنون بطور خاص به جزیره ای در همان ناحیه نام زنگبار اطلاق می شود. براساس منابع تاریخی و جغرافیایی کهن، ایرانیان از عهد باستان با ساحل شرقی آفریقا در حد فاصل سومالی تا موزامبیک کنونی آشنا بوده اند و بدانجا رفت و آمد داشته اند. در افسانه گرشاسب داستان سفر او به زنگبار آمده و نیز در کتاب عجایب اقالیم سبعه الی نهایه الاماره اثر سهراب مربوط به قرن چهارم هجری مشخصات طول و عرض جغرافیایی ساحل زنگ و جزایر مجاور آن ذکر شده است.

در اواخر قرن چهارم پس از مدت ها رفت و آمد تجار و دریانوردان میان ایران و زنگ، سرانجام گروهی از ایرانیان که موسوم به شیرازی هستند در ساحل زنگ سکونت اختیار کردند. ناخدا شهریار بزرگ را مهرمزی در کتاب عجایب هند و مسعودی در مروج الذهب و نیز ابوزید سیرافی در سفرنامه به چگونگی رفت و آمد میان سواحل ایران و زنگ اشاره کرده اند. شیراز زیان ساکن زنگ موفق به تاîسیس چندین شهر بندری شدند و دولتی را بوجود آورند که از قرن پنجم تا دهم میلادی دوام کرده است. کیلوا، مالیندی و لامو از شهرهای مهم این دولت بود که موجب انتقال زبان و فرهنگ ایرانی و نیز دستاوردهای تمدنی آن به شرق آفریقا گردید. از اختلاط دو تمدن ایرانی و آفریقایی در شرق در آن قاره، جمعیت، زبان و فرهنگ خاصی به نام سواحیلی بوجود آمد که امروزه بیشتر در کنیا، تانزانیا و زنگبار دیده می شود.

دولت شیرازی زنگ سرانجام بر اثر حمله پرتغالیان در قرن دهم هجری از بین رفت ولی مردم و فرهنگ آن باقی ماند. بعدها با تسلط اعراب عمانی، موقعیت آن تضعیف شد و تماس های اندک با ایران نیز کاهش یافت. اما روابط بازرگانی میان بنادر در ایران و زنگبار ادامه یافته است تا آنکه در آغاز دوره قاجار به یکی از دختران فتحعلیشاه قاجار با یکی از شاهزادگان عمانی ازدواج کرد. این دختر در جزیره زنگبار ساکن شد و به همراه خود جمعی از ایرانیان را نیز برد. طول این دوره از حضور ایرانیان در زنگبار کوتاه تر بود و با تسلط یافتن استعمارگران اروپایی، شیرازی ها (ایرانی ها) به صورت حزبی سیاسی و مبارز راه آزادی و استقلال زنگبار درآمدند. اکنون علاوه بر طرفداران حزب آفرو شیرازی، آثار معماری قابل توجهی از قرن پنجم تا دهم و نیز در قرن سیزدهم از ایرانیان در شرق آفریقا موجود است. نیز لغات بسیاری از زبان فارسی وارد زبان سواحیلی شده که جای تحقیق بسیار دارد. فرهنگ ایرانی نیز بر مردم آنجا تاîثیر گذاشته که از جمله آنها عید نوروز است.

 

ایرانیان در ساحل غربی هندوستان

ساحل غربی هندوستان که مالابار نام دارد، از روزگار قدیم محل رفت و آمد ایرانیان بوده است. بنادر و سواحل آن پذیرای تجار ایرانی بوده و بتدریج جمعی از ایرانیان در آنجا ساکن گشته اند. ناخدا شهریار بزرگ رامهرمزی در کتاب عجایب هند می نویسد که در شهرهای سواحل غربی هند و بخصوص در ناحیه سند، ایرانیان (مسلمانان) در کنار هندوها زندگی می کرده اند. شکل گیری جماعت هایایرانی در آنجا بیشتر به دلیل تجارت بوده است. مقدسی نویسنده احسن التقاسیم فی معرفه الافایم نیز از شرایط فرهنگی شهرهای غربی هندوستان در قرن چهارم که ناشی از هم نشینی دو عنصر ایرانی

اسلامی با هند بوده است سخن می گوید. ناخدا شهریار بزرگ رامهرمزی متذکر می شود که در این شهر به قاضی مسلمان «هزمن» می گفتند. می دانستیم که هنرمند لغت ایرانی  و به معنای خوب مردی است. در اینجا انسان عادل مد نظر قرار دارد. در قرن چهارم جوامع ایرانی مسلمان تا آن اندازه در شهرهای غربی هند توسعه یافته بودند که برایشان قاضی مخصوص مسلمان وجود داشته و نیز مناسبات آنها با همسایگان هندوستان براساس قرارداد تنظیم شده بود. بنادر غربی هندسوتان مهمترین مرکز داد و ستد دریایی بنادر ایرانی خلیج فارس بوده است.

 

پارسیان هند

پس از سقوط ساسانیان، جمعی از ایرانیان زرتشتی به هند مهاجرت کرده و در ناحیه گجرات سکونت گزیده اند. اینان که موسوم به پارسی هستند و معمولا با نام پارسیان هند مورد خطاب قرار می گیرند، از طریق دریا به هندوستان رفته اند. زمان و چگونگی این مهاجرت تاکنون به درستی روشن نشده است. شرح اصلی داستان این مهاجرت در منظومه ای به نام قصه سنجان نقل شده که جزیی از کتاب روایات داراب هرمزیار به شمار می آید. براساس این منظومه گروهی از زرتشتیان از جایی به نام سنجان در خراسان به هرمز آمده و به کشتی نشسته عازم هندوستان شده اند. مضامین این منظومه از حدود قرن چهارم تا هفتم را برای یافتن تاریخ مهاجرت نشان می دهد. می توان این حدس را داشت که مهاجرت پارسیان طی چند مرحله و در دوره ای طولانی صورت گرفته است.

پارسیان در هند پس از اقامت، آتشکده برپا کرده و صاحب شهر و دیار شده اند. زندگی تواîم با مسالمت آنان با همسایگان هندویشان موجب رونق اقتصادی زندگی شان شده و اکنون گروه قابل توجهی در

سرزمین هند به شمار می آیند. حفظ بخشی از میراث کهن ایرانیان، بخصوص معارف زرتشتی بوسیله آنها این امکان را فراهم ساخت تا در دوره معاصر محققین اروپایی بتوانند متون زرتشتی و پهلوی را بازخوانی کنند. آنکتیل دوپرون محقق فرانسوی از طریق پارسیان هند موفق به خواندن اوستا شد.

از دوره قاجاریه رفت و آمد پارسیان هند به ایران آغاز شد و توسعه یافت. اگرچه می توان قبل از این تاریخ نیز شواهدی دال بر روابط زرتشتیان ایران و هند سراغ گرفت، اما از دوره قاجاریه پارسیان هند عطف توجهی جدی به سرزمین اجدادی خود نشان دادند. بخصوص در کرمان، یزد و تهران آنها به کمک هم کیشان خود شتافتند. زیارت اماکن مقدسه زرتشتیان در ایران از جمله اهداف مسافران زرتشتی از هند به ایران بوده است که اکنون نیز ادامه دارد.

پارسیان هند در بمبئی و نواحی مجاور آن دارای جماعت های مشهور و مورد احترام هستند و نسبت به حفظ سنن قدیمی خویش کوشش می کنند. نیز دارای مراکز فرهنگی هستند که زمینه مساعدی را برای امور تحقیقی فراهم ساخته اند. اما دانش ایرانیان در مورد آنها از حد قصه سنجان فراتر نرفته است.

 

ایرانیان در یمن

درپی تهاجم حبشی ها به یمن در قرن ششم میلادی و پناه بردن سیف بن ذی یزن شاهزاده یمنی به دربار انوشیروان، نیبرویی از جانب دولت ساسانی به آن سرزمین فرستاده شد. وهرز فرمانده نیروهای ایرانی با کشتی به یمن وارد شد و توانست پس از مدت کوتاهی حبشی ها را شکست داده، یمن را تصرف کند. او فرمانروایی یمن را به سیف بن ذی یزن بازگرداند اما درپی ناآرامی که درگرفت، سرانجام پادگان ایرانی مستقیمآ حکومت آنجا را در دست گرفت. ایرانیانی که بدین نحو در یمن به قدرت

رسیدند به آزادگان موسوم شده اند و با تاریخ صدر اسلام در مدینه پیوند یافته اند. آنها پس از دریافت پیام اسلام، مسلمان شدند و تا مدت ها پس از اسلام نیز در یمن حضوری مشخص داشته اند. ظاهرآ ایرانیان یمن روابطی با آفریقا از طریق سومالی نیز داشته اند و آثاری از آنان از قبیل سکّه به دست آمده است. اما سرگذشت آنها چندان در روشنایی تاریخ قرار نگرفته است.

در قرون پنجم و ششم هجری دولت ایرانی در جزیره کیش بوجود آمد که به ملوک کیش یا بنی قیصر موسوم شده اند. آنها قلمرو خود را در اطراف خلیج فارس توسعه دادند و از جمله تعدادی از آنان در یمن نیز به قدرت رسیدند. ابن مجاور از تاریخ این سلسله در یمن اخباری در اختیار ما قرار داده است. بنی قیصر در قرن هفتم بوسیله اتابکان فارسی از جزیره کیش رانده شدند.

 

ایرانیان در تایلند

رفت و آمد ایرانیان به سواحل تایلند (سیام) و نواحی مجاور آن مانند برمه و مالزی بسیار قدیمی است. در قرن شانزدهم میلادی تجار ایرانی در تایلند قدرت و نفوذ بیشتری بدست آوردند. بخصوص در اوایل این قرن با حضور یک ایرانی به نام خواجه ذوالنور سپس شخص دیگری به نام شیخ احمد قمی ایرانیان موقعیت مهمتری یافتند. ظاهرآ تعداد ایرانیان چندان زیاد هم نبوده اما آنان با کمک به شاهزاده نارا در رسیدن به قدرت، از موقعیت مهمتری برخوردار شدند. از نشانه های موقعیت جدید ایرانیان، صدارت شخصی به نام عبدالرزاق گیلانی و سپس آقا محمد استرآبادی و سپس ملاحسینقلی شوشتری بود.

موقعیت ایرانیان در تایلند حدود نیم قرن دوام داشت اما همانگونه که از قبل نیز جامعه ایرانی در تجارت تایلند صاحب نقش بود، پس از آن نیز

ایرانیان به اقامت در تایلند و تجارت با آن کشور ادامه دادند.

موقعیتی که برای ایرانیان در تایلند قرن شانزدهم فراهم آمد روابط دربار صفوی با آن سرزمین را نیز توسعه داد. در نتیجه از جانب شاه سلیمان صفوی هیاîتی به آنجا اعزام شد که گزارشی از آنها تحت عنوان سفینه سلیمانی باقی مانده است.

 

ایرانیان در بالکان

مشهور است که کُروات ها از مهاجرین ایرانی هستند. کروات ها که اکنون صاحب جمهوری کرواسی هستند تا پیش از این جزو دولت یوگسلاوی بوده اند. در دوره یوگسلاوی برای محققین کروات امکان تحقیق آزادانه درخصوص منشاî نژادی مردمشان وجود نداشته است، اما پس از فروپاشی یوگسلاوی، مطالب جدیدی در این خصوص امکان عرضه یافت. محققین کروات خود در این زمینه مطالب بسیاری گرد آورده اند اما ایرانیان خود تاکنون کمک موîثری به این تحقیقات نکرده اند.

در بوسنی از دیگر کشورهای بالکان نیز تاîثیر فرهنگ ایرانی را از طریق زبان فارسی و نیز عرفان اسلامی می توان سراغ گرفت. ظاهرآ در دوره قرون وسطی تحت تاîثیر اندیشه های مانوی گروهی موسوم بوگومل نیز در بوسنی حضور داشته اند. به هر حال در دوره امپراتوری عثمانی زبان فارسی و عرفان اسلامی در بالکان نفوذ یافت که یکی از مهمترین یادگارهای آن شرح سودی بر حافظ است.

 

ایرانیان در چین

ایرانیان از روزگار باستان با چین ارتباط داشته اند. این ارتباط بیشتر از طریق خشکی و مسیر معروف جاده ابریشم بوده است. مانویان را می توان اولین دیاسپورای ایرانی چنین دانست. آنان که از تعقیب دولت ساسانی می گریختند در تورفان

(ترکستان چین) جمع شدند و جامعه ای خاص خویش بوجود آوردند. پس از چند قرن ساسانیان نیز رو به سوی چین آوردند. بقایای شاهزادگان ساسانی که از تعقیب اعراب مسلمان می گریختند به چین رفتند و مدت ها نیز در آنجا زندگی کرده اند. گویا آئین زرتشتی از این طریق برای مدتی در چین نمودی یافته است. نیز اخباری نقل شده که بعضی از شاهزادگان ساسانی به ژاپن نیز رفته باشند.

بجز راه زمینی و از طریق آسیای مرکزی، ایرانیان از طریق جنوب و راه دریایی نیز به چین رفته اند. بخصوص در دوره اسلامی، شهر کانتون مرکز عمده استقرار تجار ایرانی بوده است.

در دوره امپراتوری مغول که میان چین (سلسله یوان) و ایران (ایلخانان) روابط نزدیکی برقرار بود بعضی از خاندان های بزرگ ایرانی مانند آل برهان در چین ساکن شده اند، و صاحب مقاماتی نیز شده اند.

 

زبان فارسی

زبان فارسی به عنوان مهمترین مشخصه فرهنگی ایرانیان که در همان حال استمرار و قدمت تاریخ و فرهنگ آنان را نیز بازگو می کند، علاوه بر ایران کنونی در گستره ای قابل توجه نیز رواج یافته است. در وهله اول باید توجه داشت که زبان فارسی خود جزیی از خانواده بزرگ زبان های ایرانی است و مجموعه این زبان ها در قفقاز و آسیای میانه و نواحی دیگر گسترده شده اند. زبان فارسی دری که به فارسی جدید نیز مرسوم است علاوه بر ایران در قفقاز، آناتولی، بالکان، شبه قاره هند و ترکستان چین کمابیش رایج است. در بعضی مناطق آثاری از زبان و لغت فارسی را می توان بصورت پراکنده و یا آمیخته با دیگر زبان ها دید. مثلا لغات فارسی در زبان سواحیلی (شرق آفریقا) و در زبان اردو وجود دارد.

عرفان ایرانی – اسلامی

به مانند زبان فارسی، عرفان ایرانی – اسلامی نیز عامل مهمی در گسترش فرهنگ این مرز و بوم بوده است. عرفای بزرگ و نیز دراویش پیرو آنان سفر بسیار کرده اند و تا نقاط دوردستی از نواحی اطراف ایران، رفته اند. در دوردست های آسیای میانه تا قفقاز و بالکان عارفان ایرانی حضور دارند. در سمت جنوب عرفای بزرگی چون شیخ ابوعبدالله خفیف شیرازی و شیخ ابوالحسن عازرونی و رکن الدین دانیال خنجی مریدان بسیار در شبه قاره هند و جزایر و سواحل اقیانوس هند داشته اند.

در نواحی دوردست دراویش پا به پای تجار پیش رفته اند و بعضی در آنجاها ساکن شده و به تاîسیس خانقاه یا تبلیغ اسلام همت گماشته اند. در جزیره دوردست مالدیو شیخ شمس الدین تبریزی توانست بومیان را مسلمان سازد.

چنانکه گفته شده از طریق دریا ایرانیان تا نواحی دوردستی رفته اند. از طریق خلیج فارس، ایران به اقیانوس هند مرتبط است. از روزگار باستان تجار و دریانوردان ایرانی به سواحل و جزایر این اقیانوس سفر کرده اند. پراکنده شدن ایرانیان اعم از زرتشتی یا مسلمان از طریق دریا یکی از مهمترین عرصه های دیاسپورای ایرانی به شمار می آید. توسعه اسلام در بسیاری از سواحل و جزایر در اصل به دست هینان صورت گرفت. شکل گیری فرهنگ و تمدن سواحیلی به واسطه (شرق آفریقا) نیز مسافرت و اقامت ایرانیان در آنجا ممکن و میسر گردید. در سواحل غربی هندوستان، در تایلند و بسیاری از مناطق دیگر ایرانیان پراکنده شده و یا فرهنگ خویش را به آنجا منتقل ساخته اند.

 

ایرانیان در شمال آفریقا

پس از دوره هخامنشیان که ایرانیان در مصر حضور داشته اند، دیگر تاریخ مصر با کشور ما

ارتباطی ندارد تا آنکه در دوباره تمدن اسلامی بار دیگر پای ایرانیان به شمال آفریقا باز می شود. شاید قدیمی ترین و ماندگارترین یادمان ایرانی در شمال آفریقا نام قیروان باشد. قیروان که پایگاه مهم مسلمانان در قرون اولیه اسلامی به شمار می آمد، در لغت ماخوذ از کاروان است. در تونس این نام را یادگاری از حضور ایرانیان دانسته اند. هرچند در این خصوص اطلاعات اندکی داریم اما شاید چنین نامگذاری بی ارتباط با فرمانروایان بنی رستم نباشد. بنی رستم سلسله ای بود که در حدود سال ۱۴۰ ه . در مغرب میانه (الجزایر) شکل گرفت و تا حدود ۲۹۶ ه . عمر کرد. بنیانگذار این دولت عبدالرحمن فرزند رستم نام داشت و گفته شده است که اصلا ایرانی بوده است. نام رستم حاکی از نسب ایرانی آنهاست که به دودمان سیاسی آنها نیز اطلاق شده و در منابع وارد شده است. عناصر مهم تشکیل دهنده این حکومت ایرانیانی بوده اند که گرد عبدالرحمن را گرفته بودند. خوارج و بربرها و جمعی از اعراب نیز آنها را یاری رسانده اند. متاîسفانه تاریخ این سلسله ایرانی که با طغیان علیه خلفای عباسی آغاز شد و زمینه را برای تشکیل حکومت های مستقل بعدی شمال آفریقا هموار ساخت چندان روشن نیست. حدس نگارنده بر این است که گروهی از اسواران ایرانی در اوایل قرن دوم هجری در شمال آفریقا مستقر شده اند، علت این امر نیز ناآرامی های پی در پی شمال آفریقا و عجز خلفا از سرکوب بربرها بود. عرب ها نیز در شمال آفریقا زمینه ساز جذب نیرو برای خوارج شده بودند. اعزام و استقرار اسواران ایرانی احتمالا به منظور تسلط بر اوضاع آن ناحیه صورت گرفته که بعدآ مقدمات تشکیل دولت بنی رستم را فراهم ساخته است.

در مصر و شام نیز سلسله ای دیگر از ایرانیان به نام اخشیدیان در تاریخ مشهور است. اخشید لقب فرمانروایان فرغانه در مرزهای ماوراءالنهر به شمار

می آید. دولت اخشیدیان در اوایل قرن چهارم بوجود آمد، قبل از آن یکی از غلامان دولت سامانی به نام احمدبن طولون دولتی در مصر تاîسیس کرده بود که از ۲۵۴ تا ۲۹۲ ه . عمر کرد، پس از آن شاهد به قدرت رسیدن محمدبن اخشید هستیم که او نیز مانند ابن طولون در کنار دستگاه خلفای عباسی رشد کرد. او در مصر و شام دولت مستقلی بر پا کرد که توانست حجاز را نیز تصرف کند. دولت اخشیدیان در تاریخ تحولات مدیترانه شرقی در آستانه جنگ های صلیبی نقش مهمی ایفاکرد و توانست برای نیم قرن از تاریخ سده چهارم هجری، فرهنگ و تمدن ایرانی را در آن سامان نمایندگی کند.

 

ایرانیان در دریای حبشی

بجز مرزهای جنوبی ایران، دیگر مرزهای ما را سرزمین هایی شکل می دهند که با نواحی دوردستی از چین تا روسیه و شام مرتبط هستند. هر چند در بعضی از این نواحی جماعت های ایرانی مستقر شده اند یا مانند کشمیر و بدخشان اما معمولا پیوستگی مرزها و سرزمین ها و امکان رفت و آمد مداوم مردمان، کمتر موجب حدوث پدیده دیاسپورا شده است. اما در سمت جنوب یعنی مرزهای آبی گسترده ای که تا اقیانوس های دوردست امتداد می یابد، مهاجرنشین های ایرانی متعددی بوجود آمده است، باید توجه داشت که بطور کلی دریایی که سراسر جنوب آسیا را دربر می گیرد موسوم به دریای حبشی است. اقیانوس هند که از شرق آفریقا تا تنگه مالاکا گسترده شده قسمتی از این دریا (حبشی) را تشکیل می دهد. چنانکه رجوعی به تاریخ دریانوردی ایرانیان صورت گیرد، چگونگی پراکندگی و استقرار ایرانیان در سواحل و جزایر این دریا آشکار خواهد شد. قسمتی از ادبیات دریایی ما جنبه افسانه ای دارد مثل داستان سندباد و نیز داستان عبدالله بحری و بری و نیز سمک عیار و تا حدودی

افسانه گرشاسب، قسمتی از مضامین شاهنامه نیز با دریا مرتبط است.

در دوره ایران باستانی، کشتیرانی ایرانیان موجب شد تا نخستین اطلاعات در خصوص سرزمین ها و ساکنان دریای حبشی شکل گیرد. راهنما که کتابهایی در خصوص کشتیرانی بوده بوجود آید و زرتشتیان با خارج از ایران داد و ستد نمایند. این میراث در قرون نخستین اسلامی به مسلمانان رسید و در اندک زمانی دو گروه تجار و صوفیان پذیرای آن شدند. این دو گروه طی چند قرن در کنار یکدیگر گسترش اسلام در سواحل و جزایر اقیانوس هند را برعهده گرفتند. از جمله از شخصی به نام شمس تبریزی نام برده شده که مردم مالدیورا به دین اسلام وارد ساخت. به همین نحو در دیگر جزایر و سواحل این دریا نیز تجار و عرفا اعم از ایرانی، عرب و هندی نقش داشته اند. این مبحث خود شرح مفصل و مستقلی را طلب می کند. حضور ایرانیان در یمن، در ساحل غربی هند، در ساحل چین، در ساحل آفریقای زنگ و در سیام در این نوشته بطور خاص مورد توجه قرار گرفت که آنها را نیز باید در مبحث کلی حضور ایرانیان در اقیانوس هند و بطور کلی دریای حبشی دانست. چنانکه مباحث مربوط به تاریخ تشیع در این دریا و سرگذشت شیعه برهه و خوجه و نیز اسماعیلیان دعوت قدیم را هم بر آن بیفزاینم طرح وسیع تر و مبحث گسترده تری پیش روی ما قرار خواهد گرفت. در مجموع به نظر نگارنده مهمترین و پردامنه ترین مبحث دیاسپورای فرهنگی برای ایران را می توان در همین عرصه دریایی در نظر گرفت.

 

موزه ها و کتابخانه های جهان و آثار هنری ایران

شاید بتوان یکی از مظاهر مهم دیاسپورای فرهنگی برای ما را موزه ها و کتابخانه های بزرگ دنیا داشت. موزه های لوور، بریتانیا، ارمیتاژ، مترو پولین و

مواردی دیگر دارای گنجینه هایی غنی از آثار ایرانی هستند. کتابخانه های بزرگ مانند کتابخانه ملی پاریس، کتابخانه های متعدد در بریتانیا، کتابخانه کنگره در آمریکا نیز دربر دارنده نسخ متعددی از کتاب های ایرانی ها می باشند. بر اینها باید مراکز اسناد را نیز افزود که هر چند در اصل تعلق به ما ندارند اما در خصوص ایران حاوی مطالب بسیار هستند.

طی چند قرن گذشته و همزمان با رشد پدیده شرق شناسی و ایرانشناسی، آثار ادبی و هنری ایران مورد توجه قرار گرفته و بتدریج آثاری به کتابخانه ها و موزه های بزرگ جهان منتقل شده است. اکنون چنین موزه هایی در سطحی قابل توجه، ایرانی کوچک را در خود دارند. کسب اطلاع دقیق از میراث ایران در چنین موزه هایی و نیز موزه ها و مجموعه هایی که کوچکتر هستند قدم اول انجام امور تحقیقی درباره تاریخ و فرهنگ ایران براساس این آثار است. باید توجه داشت که چنین آثاری هر چند اکنون در اختیار ما نیستند اما به هر حال از نظر فرهنگی، تاریخی و معنوی ایرانی دانسته می شوند و جزیی از شناسنامه ما و گذشته این مردم را تشکیل می دهند. اطلاع رسانی در مورد آنها و مرتبط ساختن محققان با چنین گنیجینه هایی به توسعه تحقیقات فرهنگ ملی کمک بسیار خواهد کرد.

 

جوامع ایرانی در کشورهای جهان

طی دو قرن اخیر تعدادی از ایرانیان به انگیزه های گوناگون به کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند و در آنجاها جوامع و مجامعی را تشکیل داده اند. برخی از این مجامع با ایران روابط تجاری و فرهنگی فعالی نیز داشته اند. مثلا در دوره مشروطه ایرانیان ساکن هند، مصر، عثمانی و اروپا بسیار فعال بوده اند. در جنگ جهانی اول نیز ایرانیان ساکن آلمان تکاپوی بسیار داشته اند. در بسیاری از این

مناطق دولت های وقت ایران با تاîسیس کنسولگری و مدرسه و مسجد به خدمات رسانی به آنها اقدام کرده و در حفظ هویت و موجودیت ایرانی، آنها کمک کرده است. این روند تا به امروز نیز وجود دارد و جمعیت قابل توجهی از ایرانیان در نقاط مختلف ساکن شده اند. تاریخ این جماعت ها و موîسسات فرهنگی و اجتماعی متعلق به نه تنها خود تاریخچه ای جالب توجه دارد و در مواردی محققان به بررسی آنها پرداخته اند. به دلیل گسترش ارتباطات و افزایش فعالیت جوامع ایرانی خارج از کشور، نقش فرهنگی و علمی آنها برای تاریخ ایران روز به روز بیشتر می شود. انجمن های علمی مربوط به ایران و مجامع ایران شناسی نیز به رشد چنین موîسساتی شتاب بخشیده اند. در نتیجه تولیدات فرهنگی و تحقیقی درباره ایران اعم از آنکه به وسیله ایرانی ها یا غیرایرانی ها صورت گیرد در حال افزایش بوده است از آنجا که همه اینها درخصوص ایران و به زبان فارسی است جزیی از عرصه فرهنگی ایران را شامل شده است.

 

ختم سخن

تاریخ و فرهنگ گسترده کهن و غنی ایرانی همانگونه که دارای یک هسته اصلی و مرکزی است در سطح جهان نیز دارای میراث های بسیاری است که طی قرون شکل گرفته اند. این امر موجب شده تا شبه دیاسپورایی فرهنگی برای ایران قابل طرح باشد. به عنوان بخشی از میراث فرهنگی ایرانیان لازم است نسبت به شناسایی این میراث اقدام کرد و در فعالیت های تحقیقی از آن به نفع فرهنگ ایرانی اسلامی استفاده کرد. کارساز ساختن اطلاعات علمی مربوط به این میراث فرهنگی به سود ترقی تاریخ و فرهنگ ما کمک خواهد رساند و در زمینه هایی مددرسان امور علمی و پژوهشی ما در عرصه تاریخ نیز خواهند بود. صرف اطلاع بر وجود

چنین میراثی باارزشی در اقصی نقاط جهان به خوباوری در زمینه فرهنگی کمک خواهد کرد، ضمنآ زمینه های فرهنگی ارتباط و همکاری با ملت های دیگر را تسهیل کرده توسعه خواهد بخشید. با بهره گیری از چنین میراث می توان به حضوری فعالتر از نظر فرهنگی در سطح جهان اهتمام ورزید و جایگاه ویژه خویش را در جامعه جهانی کسب کرد. آنچه در این نوشته ها راجع به تاریخ و فرهنگ ایرانی خارج از ایران بدان اشاره شد اندکی از بسیار و قطره ای از دریاست و چنانکه اقتضای قلم باشد می توان آن را بسط اساسی داد و موارد بسیار دیگری رانیز بدان افزود.